شنبه17اسفند92

با سلام به همه دوستان و گل خودم. القصه...
روز چهارشنبه گذشته در مهد کودک فرشتگان جشن پایان سالی برای اولیای محترم یعنی ما گرفتند. قرار بود گروه سرود دخترمان بخشی از برنامه آنها باشد. دو وظیفه خطیر به بنده محول شد. یکی آنکه خاله مهدشان گفتند که آویساخانوم در هنگام اجرا حرکات موزون می فرمایند و ما از شب قبل با ایشان کار کنیم تا کمی جدی تر برنامه برگزار کنند و گفتند که اگر اینگونه نباشد و تمرکز ایشان کم باشد در صحنه حاضر نمی شوند(البته کاش نمی آورد تا می دیدم سرود جمعی شان رو کی می خوند چون تنها کسی که شعرهای رو کامل خوند دختر ما بود
) القصه وظیفه دوم اینکه در روز اجرا بنده از نگاه ها محو شوم که مبادا دختر عسل یاد مادر بیافتد و صحنه رو ترک کند یا بزند زیر گریه.
از شب قبل کلی با آویسا اجرا داشتیم. روز جشن هم هم چی خودمان را استتار کردیم که خودمان خودمان رو نمی توانستیم پیدا کنیم. ولی الحق اولین تجربه اجتماعی دخترم عالی بود خیلی خوب اجرا کرد. فکر کنم در این زمینه به مادرش رفته باشد چون بنده همیشه مجری برنامه های بزرگ از راهنمایی و دبیرستان و ...بودم.
و اما خانه تکانی آخر هفته . آخر هفته مان هم به خانه تکانی گذشت. من و بابا و این وسط یه دختر شیطون به نام آویسا. باقی تصورات با خودتان .پیروز باشید.
در حین خانه تکانی بودیم که آویسا خانوم با آدامسی در دهان مشغول تماشای کارتون آواتار بودند. چند دقیقه ای گذشت دیدم از آدامس خبری نیست. گفتم: حتماً قورت داده. بعد چند لحظه با حالتی پیروزمندانه اومد که مامانی! آدامس رو کردم تو دماغم. هر چی نگاه کردم چیزی معلوم نبود. فکر کردم همین طوری چیزی گفته. بعد چند مدتی دیدیم از یکی از سوراخ های بینی ش آب میاد خلاصه با دکتر بازی های بابا یه تکه آدامس از سوراخ بینی اومد بیرون. خدا به ما رحم کرد. اگه نمی گفت. یا ما نمی فهمیدیم معلوم نبود دیشب تا صبح چه برما می گذشت. این نمیدونم چه عادتی پیدا کرده هر چیزی رو میکنه تو دماغش. البته در این زمینه با بابارضاش رفته. از این هنرها قبلاً داشتند
نمونه ای ذکر کردم تا ماجراها ملموس تر شوند




شنبه17اسفند92
