آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه17اسفند92

1392/12/17 10:29
نویسنده : مامان نسرین
217 بازدید
اشتراک گذاری

                              

با سلام به همه دوستان و گل خودم. القصه...

روز چهارشنبه گذشته در مهد کودک فرشتگان جشن پایان سالی برای اولیای محترم یعنی ما گرفتند. قرار بود گروه سرود دخترمان بخشی از برنامه آنها باشد. دو وظیفه خطیر به بنده محول شد. یکی آنکه خاله مهدشان گفتند که آویساخانوم در هنگام اجرا حرکات موزون می فرمایند و ما از شب قبل با ایشان کار کنیم تا کمی جدی تر برنامه برگزار کنند و گفتند که اگر اینگونه نباشد و تمرکز ایشان کم باشد در صحنه حاضر نمی شوند(البته کاش نمی آورد تا می دیدم سرود جمعی شان رو کی می خوند چون تنها کسی که شعرهای رو کامل خوند دختر ما بودمتفکر) القصه وظیفه دوم اینکه در روز اجرا بنده از نگاه ها محو شوم که مبادا دختر عسل یاد مادر بیافتد و صحنه رو ترک کند یا بزند زیر گریه.

از شب قبل کلی با آویسا اجرا داشتیم. روز جشن هم هم چی خودمان را استتار کردیم که خودمان خودمان رو نمی توانستیم پیدا کنیم. ولی الحق اولین تجربه اجتماعی دخترم عالی بود خیلی خوب اجرا کرد. فکر کنم در این زمینه به مادرش رفته باشد چون بنده همیشه مجری برنامه های بزرگ از راهنمایی و دبیرستان و ...بودم.عینک

و اما خانه تکانی آخر هفته . آخر هفته مان هم به خانه تکانی گذشت. من و بابا و این وسط یه دختر شیطون به نام آویسا. باقی تصورات با خودتان .پیروز باشید. 

در حین خانه تکانی بودیم که آویسا خانوم با آدامسی در دهان مشغول تماشای کارتون آواتار بودند. چند دقیقه ای گذشت دیدم از آدامس خبری نیست. گفتم: حتماً قورت داده. بعد چند لحظه با حالتی پیروزمندانه اومد که مامانی! آدامس رو کردم تو دماغم. هر چی نگاه کردم چیزی معلوم نبود. فکر کردم همین طوری چیزی گفته. بعد چند مدتی دیدیم از یکی از سوراخ های بینی ش آب میاد خلاصه با دکتر بازی های بابا یه تکه آدامس از سوراخ بینی اومد بیرون. خدا به ما رحم کرد. اگه نمی گفت. یا ما نمی فهمیدیم معلوم نبود دیشب تا صبح چه برما می گذشت. این نمیدونم چه عادتی پیدا کرده هر چیزی رو میکنه تو دماغش. البته در این زمینه با بابارضاش رفته. از این هنرها قبلاً داشتندنیشخند نمونه ای ذکر کردم تا ماجراها ملموس تر شوندچشمک

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان احسان
18 اسفند 92 8:25
ای خدا از دست این بچه ها احسان هم قبلا چند بار اینکارو کرده بود البته کشمش و مروارید کرده بود توی بینیش
مامان نسرین
پاسخ
واقعاً خواهر این روزا از دست آویسا هنگم
مامان کسرا
19 اسفند 92 10:45
با سلام الهی شکر که به خیر گذشته انشالله هیچوقت واسش اتفاق بدی نیفته
مامان نسرین
پاسخ
سلام عزیزم. ممنون
مانی محیا
25 اسفند 92 9:47
یک فیلمی ازش دارم... هرروز میذاریم با باباعلی میخندیم.تو مستتر بودی تمام جریان اجرا رو ندیدی... آویسا و آرشیدا مکمل هم بودن..آرشیدا بخودش فشار میاورد و میخوند خسته میشد بقیه اشو آویسا میخوند. دوجمله بعد آویسا خسته میشد آرشیدا ادامه میداد. وووااای عجب فیلمی بود. هی مینگریم میخندیم. باسن مبارک آویسا هم حرکات موزونش قطع نمیشد. در حالیکه دستاشو پشتش گره کرده بود.. خیلی باحال بود
مامان نسرین
پاسخ
فیلمش رو بهم میدی؟
مامان صدف
19 فروردین 93 10:28
حالا چرا آدامس؟؟؟ یه نخودی لوبیایی جیزی مینداخت بالا بلکه بشه با موچین درآورد.
مامان نسرین
پاسخ
نمیدونی چه استرسی کشیدیم